محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1943

تاريخ الطبرى ( فارسي )

را سوى ديار پارسيان برانم كه بر سر ملكشان جنگ آغاز كنند ؟ » عثمان بن عفان و طلحة بن عبيد الله و زبير بن عوام و عبدالرحمن بن عوف و چند تن ديگر از مردان صاحب راى و اصحاب پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم برخاستند و سخن كردند و گفتند : « اين صواب نيست ، بايد راى و اثر تو از قوم غايب نماند ، اينك سران و سواران و بزرگان عرب كه جماعتهاى پارسيان را پراكنده‌اند و شاهانشان را كشته‌اند و با آنها جنگهاى بزرگتر از اين داشته‌اند آنجا هستند . اجازه خواسته‌اند و استغاثه نكرده‌اند اجازه بده و كسان بفرست و دربارهء آنها دعا كن . » گويد : كسى كه از راى عمر خرده مىگرفت عباس رضى الله عنه بود . ابو طعمه گويد : آنگاه على بن ابى طالب عليه السلام برخاست و گفت : « اى امير مؤمنان ، جماعت راى صواب آوردند و مكتوبى را كه به تو رسيده فهميدند ، ظفر و شكست اين كار به بيشى و كمى نيست ، اين دين خداست كه عيان كرده و سپاه اوست كه بوسيلهء فرشتگان قوتشان داده و تأييد كرده تا بدينجا رسيده . خداوند به ما وعده داده و وعدهء خويش را وفا مىكند و سپاه خويش را يارى مىكند ، وضع تو نسبت به مسلمانان چون رشتهء مهره هاست كه آن را فراهم دارد و نگه دارد و اگر پاره شود مهره ها پراكنده شود و برود و هرگز به تمامى فراهم نيايد . اكنون عربان اگر چه كمند اما بوسيلهء اسلام بسيارند و نيرومند . بمان و به مردم كوفه كه بزرگان و سران عربند و از جمع بيشتر و تواناتر و كوشاتر از اينان باك نداشته‌اند ، بنويس كه دو سوم آنها سوى پارسيان روند و يك سوم بمانند و به مردم بصره بنويس كه جمعى از سپاه آنجا را به كمك مردم كوفه فرستند » گويد : عمر از حسن راى آنها خرسند شد و گفتارشان را پسنديد آنگاه سعد برخاست و گفت : « اى امير مؤمنان نگران مباش كه آنها براى عقوبت فراهم آمده‌اند . »